تبلیغات
کلوب مجازی ورودی های88 داروسازی تبریز - بخند مصنویی
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 مرداد 1390 توسط بابک سیف دواتی

سکانس اول:
پدر و مادری که منتظر دخترشان هستند٬ نگرانند که دیر کرده پس حتماْ یا زیر وانت رفته٬ و با آسفالت یکی از خیابان های شهر یکی برای همه و همه برای یکی شده و تنها چیزی که از او باقی مانده ساعت اسپریتش به همراه کفش های پاشنه بلند دولچه اند گابانا است یا توسط یکی از خفاش های شب دزدیده شده٬ مورد تجاوز قرار گرفته که در این صورت تنها چیزی که از او باقی می ماند یاد و نام و خاطره اش در صفحه ی حوادث روزنامه هاست،اما ناگهان صدای پاشنه ی کفش دخترک روی کف چوبی خانه پلک های چشمان در حال انتظار را از هم جدا کرد و بعد کلی کشمکش و پرتاب الفاظ گوناگون به هم پیرامون فاجعه تاخیر، دختره به مادرش میگه من دیگه بزرگ شدم ساعت 9 شب خونه بودن معیار چندان مناسبی برای سنجش نجابت من نیست، مادرش بعد از اندکی جمله سازی پیرامون فاجعه تنزل مقام فرزند نجیبش به ولگردی خیابونی به خاطر دقایق تاخیر، میگه ببند دهنت رو!
و در نهایت پاسخ دختر: میخوام متوجه بشین که در قرن ۲۱ از من چه چیزهایی میخواین:هوا تاریک نشده خونه برگشتن،لباسی مطابق میل خودم نپوشیدن،دوست پسر نگرفتن،با موبایل حرف نزدن،چت نکردن و از اینترنت فقط استفاده علمی بردن،مهمونی نرفتن،انقدر آهنگ گوش نکردن! و خیلی چیزای دیگه که حوصله خودتون هم ممکنه از گفتنش سر بره...
(سعی نکن در این قسمت در جستجوی طرفی باشی که حق به جانب او گرفته شده باشه نه دختر و نه والدین،
قضاوت با خودته ، بر اساس هنجارهای خانواده و جامعه ای که درش بزرگ شدی)

سکانس دوم:
همون طور که بدنش به دنبال دستش که در دست خانم حراست ملقب به فاطی کماندوی دانشگاه روی زمین کشیده میشه ، توضیح میده که لاک روی ناخن دلیل موجهی برای بردن اون به حراست و تشکیل کمیته انضباطی نیست، زن با صورت مردانه اش که لایه ای از کرم مرطوب کننده تلالو خاصی بهش داده لبخند میزنه و  به خفه شدن دعوتش میکنه!!

سکانس سوم:
باز دیشب درست Shut down نشده بود و به همین خاطر صبح به سختی پنجره چشم هایش را باز کرد٬ صورتش را شست و در حالی که هنوز هم با زحمت فراوان پلک هایش از هم فاصله میگرفت،خروج از خانه را به دیگر کارهایی که روزانه برای انجام آنها زمانی در نظر میگرفت ترجیح داد...
در راه داشت برای دوستش با نهایت اشتیاقی که داشت توضیح میداد که طرفم چند متره اما تنها مشکل سر راهم اینه که واحد اندازه گیری مادر و پدرم برای داماد آیندشون کیلومتره! گفتی همه چیز درست میشه اما اوضاع به صورت میلی متری درست که نشد هیچ به صورت سانتی متری خراب تر هم شد!

برداشت:
جریانی که در این سه قسمت بیان شد تنها قسمت کوچکی از تفاوت در ارزش،هنجار و ملاک هایی است که میان نسل امروز و دیروز جامعه ی ما مشاهده میشه و تقابل تو با این دوراهی سد بزرگی را پیش رویت با عنوان
" کدام درست است؟" رو ایجاد میکنه، تجربه ی بعضی حوادث و موقعیت ها هزینه ی سنگینی را به آدم تحمیل میکنه پس سعی کن پاسخ این سوال رو پیش از اینکه در این دوراهی انتخاب قرار بگیری برای خودت مشخص کرده باشی.

سه  توضیح :
یک اینکه میتونی هویت مونث کاراکتر اسفاده شده تو سکانس اول،دوم و سوم با یک جنس مذکر جا به جا کنی، چون که تغییری در صورت مسئله ایجاد نمیشود.
دوم اینکه سکانس دوم که ایده ی این پست بود که مثل پست قبل باز از مجله ی چلچراغ نقل شد.
و سوم اینکه میدونم به دلیل تفاوت موضوع نمیتوان این سه قسمت رو با عنوان "سکانس"هایی از یک فیلمنامه بیان کرد اما ترجیح دادم از این عنوان استفاده کنم، چون که هدف هرسه قسمت بیان یک مسئله ی واحد بود
پیش دستی کردم تا خرده نگیرید.
........................................................................

پیوست : تو شماره اخیر چلچراغ مطلب طنزی(که واقعیت داره) در مورد زندگی خوابگاهی از زبان یک دختر چاپ شده بود و یه تصویر ضمیمه ی نوشته شده بود ترجیح دادم که تو هم ببینی!کلیک کن...

........................................................................


این اواخر بد جور هوای اون روزایی که هدفون در گوش روی یکی از صندلی ها ی کلاس نشسته ام و آهنگ هایی که تو پلی لیست گوشیه باتری نگه ندارم سلکت کرده بودم را گوش می دادم و انتظاری که بی صبرانه برای پایان نطق یک ساعت و نیمه ی استاد میکشیدم به سرم زده بود، گویی دیگر در ذهنم دیکته شده بود که حضور در کلاس تنها برای اتصال ابزار آلات موسیقی در گوشمان و نگاشتن تیک حضور در کلاس در پوشه هایی بود آقای تقی زاده به صورت مودبانه در میانه سخنرانی استاد برای ایشان می آورد ، در این میان آن چیزی که باعث میشد لذتی از حضور در جمع 72 نفره بهت دست بده تنها و تنها یک چیز بود،خنده...
فکر میکنم تنها چیزی که نیش این جمع تا بناگوش بخاطرش باز نشده فقط و فقط ترک های روی دیوار باشد!
در جستجوی کوچکترین تپق در میان کلماتی که با ارتعاش تارهای صوتی کسی که در جااستادی مکانی برای خودش دست و پا کرده بود ، روزها رو سپری کردیم اما همیشه همه چیز ناگهان اتفاق می افتد. مثل کارتون‌ها که شخصیت از لب درّه می‌دود و ناگهان زیر پایش را نگاه می‌کند و می‌بیند چیزی زیر پایش نیست. و سقوط می‌کند ، زمان نیز ناگهان میگذرد ، ناگهان سال 89 تمام شد ، ناگهان این دو سال هم گذشت...
بعضی آدم ها به وجود آمده اند تا دستشان را روی شکمشان بگذارند٬ کف کفششان را روی زمین بکوبند٬ قهقهه بزنند و خوش باشند. حتی به قیمت تاس ریختن روی اعصاب دیگران شاید بهتر باشد برای اینکه بیشتر از این روی مغزت پیاده روی نکند برای ثانیه هایی هم که شده به صورتش بخندی حتی مصنویی!
حال در روزهایی که از گرمای طاقت فرسای تبریز و N2 قدر چیز دیگر به تازگی خلاص شده ایم مشاهده لبخند ملیح کتاب قطور علوم پایه زمانی که در حال تماشای فیلم سینمایی مورد علاقه ات هستی تمام اشتیاقی را که برای تماشای صفحه نمایشگر خرج کرده بودی با خاک یکسان میکند!!!و تو مجبوری حتی اگر خواندن این کتاب در روزهای نفسگیر تابستان به منزله ی فرو بردن کاردی در پوستت باشد،صدایت هم نباید دربیاید که هیچ بلکه مانند کسانی که روی اعصابت تاس میریزند به رویش بخندی حتی مصنویی!


 تو فقط و فقط سه سال و اندی دیگر باید هوشیار باشی!
 هوشیار باشی که غذای هفته بعدت رو قبل از ساعت12 روز پنجشمبه رزرو کردی یا نه!

تا بهمن ماه...



طبقه بندی: آجیل چهارشنبه سوری!، 
بدون شرح

سلام هم کلاسی عزیز
اینجا خونه منه,خونه تو
خونه همه مون
با آجری از جنس دلمون
می سازیمش,
تا یادگاری باشه از تک تک
لحظات تلخ یا شیرین
با هم بودنمون
پس
عاشقانه نگاهش کن
.
.
.
wWw.Daru88.Tk
موضوعات
آخرین نوشته ها
آرشیو مطالب
اینا هم وبلاگ دارن
دوستامون
اینم آمارمون
داروسازان امروز : نفر
داروسازان دیروز : نفر
كل داروسازامون : نفر
داروسازان این ماه : نفر
داروسازان ماه قبل : نفر
تعداد کاتبین : نفر
كل نوشته هامون : تا
آخرین بیکار :
آخرین نوشتمون :

قالب وبلاگ