تبلیغات
کلوب مجازی ورودی های88 داروسازی تبریز - در حوالی بساط شیطان
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 22 شهریور 1389 توسط پسرای خوابگاه
دیروز شیطان را دیدم.

در حوالی میدان.

بساطش را پهن کرده بود:

فریب می فروخت....

مردم دورش جمع شده بودند.هیاهو می کردند و هول می زدند و بیشتر می خواستند.

توی بساطش همه چیز بود:

غرور. حرص. دروغ و خیانت. جاه طلبی و قدرت.

هر کس چیزی می خرید و در ازایش چیزی میداد.

بعضی ها تکه ای از قلبشان را می دادند و

بعضی پاره ای از روحشان را.

بعضی ها ایمانشان را میدادند و بعضی آزادگی شان را.

شیطان میخندید و دهانش بوی گند جهنم می داد.

حالم را بهم میزد . دلم میخواست همه ی تنفرم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.موذیانه خندید و گفت:

من کاری با کسی ندارم . فقط گوشه ای بساطم را پهن کرده ام و آرام نجوا می کنم.

نه قیل و قال میکنم و نه کسی را مجبور میکنم

چیزی از من بخرد. میبینی آدم ها خودشان دور من جمع شده اند...

جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیکتر آورد و گفت:البته تو با اینها فرق می کنی.

تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان آدم را نجات می دهد.اینها ساده اند و گرسنه.

به جای هر چیزی فریب می خورند.

از شیطان بدم می آمد. حرفهایش اما شیرین بود.

گذاشتم که حرف بزند. و او هی گفت و گفت و گفت.

ساعت ها کنار بساطش نشستم.

تا اینکه چشمم به جعبه ای عبادت افتاد که لا به لای چیز های دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم:

بقیه در ادامه مطلب

بگذار یک بار هم که شده کسی چیزی از شیطان بدزدد.

بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در جعبه را باز کردم.توی آن اما جز غرور چیزی نبود!

جعبه ی عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت.

فریب خورده بودم.

دستم را روی قلبم گذاشتم.نبود!

فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشتم.

تمام راه دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم.

می خواستم یقه اش را بگیرم عبادت دروغی اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

به میدان رسیدم. شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. از ته دل.

اشک هایم که تمام شد بلند شدم. بلند شدم تا بی دلی ام را با خودم ببرم که

صدایی شنیدم. صدای قلبم را.

پس همان جا بی اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم.

به شکرانه ی قلبی که پیدا شده بود...


طبقه بندی: هنر nام، 
بدون شرح

سلام هم کلاسی عزیز
اینجا خونه منه,خونه تو
خونه همه مون
با آجری از جنس دلمون
می سازیمش,
تا یادگاری باشه از تک تک
لحظات تلخ یا شیرین
با هم بودنمون
پس
عاشقانه نگاهش کن
.
.
.
wWw.Daru88.Tk
موضوعات
آخرین نوشته ها
آرشیو مطالب
اینا هم وبلاگ دارن
دوستامون
اینم آمارمون
داروسازان امروز : نفر
داروسازان دیروز : نفر
كل داروسازامون : نفر
داروسازان این ماه : نفر
داروسازان ماه قبل : نفر
تعداد کاتبین : نفر
كل نوشته هامون : تا
آخرین بیکار :
آخرین نوشتمون :

قالب وبلاگ