تبلیغات
کلوب مجازی ورودی های88 داروسازی تبریز - باران
نوشته شده در تاریخ پنجشنبه 19 فروردین 1389 توسط پریچهر شهلوی

با عرض سلام

حالتون خوبه...شاد و سر حالید.....ولی انگار آسمون حالش زیاد خوب نیست...دلش ابری ابری ابریه.....انگار خیلی دلش گرفته...می دونید از کجا می گم...آخه شب رو واسه گریه کردن انتخاب کرده...می خواست کسی نفهمه که ناراحته ولی .......ولی نمی دونست که گل های شقایق همه جا هستن و شاهد گریه اش ....

راستی من عاشق بارونم....به قول سهراب:چتر ها را باید بست         زیر باران باید رفت         فکر را خاطره را زیر باران باید برد.....

وقتی بارون می باره همیشه یاد این شعر می افتم...فکر کنم حفظ باشید ولی نصف و نیمه,

* باز باران، با ترانه، با گهر های فراوان، می خورد بر بام خانه. من به پشت شیشه تنها، ایستاده، در گذرها،، رودها راه اوفتاده. شاد و خرم، یک دو سه گنجشک پر گو، باز هر دم، می پرند، این سو و آن سو می خورد بر شیشه و در، مشت و سیلی، آسمان امروز دیگر، نیست نیلی. یادم آرد روز باران: گردش یک روز دیرین؛ خوب و شیرین، توی جنگل های گیلان. کودکی ده ساله بودم، شاد و خرم، نرم و نازک، چست و چابک از پرنده، از خزنده، از چرنده،بود جنگل گرم و زنده. آسمان آبی، چو دریا، یک دو ابر، اینجا و آنجا چون دل من، روز روشن. بوی جنگل، تازه و تر، همچو می مستی دهنده. بر درختان میزدی پر، هر کجا زیبا پرنده. برکه ها آرام و آبی؛ برگ و گل هر جا نمایان، چتر نیلوفر درخشان؛ آفتابی. رودخانه، با دو صد زیبا ترانه؛ زیر پاهای درختان، چرخ میزد، چرخ میزد، همچو مستان. چشمه ها چون شیشه های آفتابی، نرم و خوش در جوش و لرزه؛ توی آنها سنگ ریزه، سرخ و سبز و زرد و آبی. با دو پای کودکانه، می دویدم همچو آهو، پریدم از لب جو، دور میگشتم ز خانه. می کشانیدم به پایین، شاخه های بید مشکی دست من می گشت رنگین، از تمشک سرخ و مشکی. می شندیم از پرنده، داستانهای نهانی، از لب باد وزنده، رازهای زندگانی هر چه می دیدم در آنجا، بود دلکش، بود زیبا؛ شاد بودم، می سرودم گیسوی سیمین مه را، شانه میزد دست باران باد ها، با فوت، خوانا، می نمودندش پریشان. سبزه در زیر درختان، رفته رفته گشت دریا توی این دریای جوشان، جنگل وارونه پیدا. بس دلارا بود جنگل، به، چه زیبا بود جنگل! بس فسانه، بس ترانه، بس ترانه، بس فسانه. بس گوارا بود باران، به، چه زیبا بود باران! می شنیدم اندر این گوهر فشانی، رازهای جاودانی، پند های آسمانی؛ “بشنو از من، کودک من پیش چشم مرد فردا، زندگانی – خواه تیره، خواه روشن - هست زیبا، هست زیبا، هست زیبا.”

بدون شرح

سلام هم کلاسی عزیز
اینجا خونه منه,خونه تو
خونه همه مون
با آجری از جنس دلمون
می سازیمش,
تا یادگاری باشه از تک تک
لحظات تلخ یا شیرین
با هم بودنمون
پس
عاشقانه نگاهش کن
.
.
.
wWw.Daru88.Tk
موضوعات
آخرین نوشته ها
آرشیو مطالب
اینا هم وبلاگ دارن
دوستامون
اینم آمارمون
داروسازان امروز : نفر
داروسازان دیروز : نفر
كل داروسازامون : نفر
داروسازان این ماه : نفر
داروسازان ماه قبل : نفر
تعداد کاتبین : نفر
كل نوشته هامون : تا
آخرین بیکار :
آخرین نوشتمون :

قالب وبلاگ