تبلیغات
کلوب مجازی ورودی های88 داروسازی تبریز
نوشته شده در تاریخ شنبه 21 آبان 1390 توسط معصومه عباسی

 ba name yade khodavande aziz gerami!

hamkelasihaye khub! akhbare be drad bokhor darim jahate shurue dars khundan!

emtehane MIAN terme PHARMACOLOGY: 4 JALASE Dr NAJAFI

                                                                    4 JALASE Dr AZARMI

emtehane MIAN terme TAGHZIYE: TA HAR JA KE TADRIS BESHE !!!

emtehane  MIAN terme GIYAH:TA AKHARE TAK LAPEYIHA(Iishala age beresim!)

hamin dige,mitunin ba ettelae kamelo sahih beshinin khalas bekhunin:D

movafagh bashin.....:)



نوشته شده در تاریخ جمعه 13 آبان 1390 توسط معصومه عباسی
با سلام و عرض تبریک عید
از اونجایی که دیگه کسی تو وبلاگ مطلب نمی نویسه و همه وبلاگ رو ترک کردن،
من برای اعتراض به این عمل  ناجوانمردانه، از این پس در وبلاگ اطلاع رسانی خواهم کرد!!!!!!! 




ساعت امتحان

تاریخ امتحان

درس

12-14

90/8/29

فارماکلوژی

8-10

90/9/2

مواد خوراکی و رژیمهای درمانی

8-10

90/9/10

گیاهان دارویی


تاریخ کلاس جبرانی سیوتیکس هم به شرح زیر می باشد:
گروه اول: 12-10 سه شنه 8 آذر
گروه دوم: 14-12 سه شنبه 8 آذر
 احتمالا چهارشنبه (9 اذر) هم اگه جور بشه جبرانی فارماکلوژی خواهیم داشت (اینو گفتم که گروه دوم اعتراض نکنه که چرا ما رو همون چهارشنبه نذاشتین).
برای گیاهان دارویی هم ار الان شرو به خوندن بکنید که بعد امتحان تغذیه دیگه جبرانی ها شرو میشه!




طبقه بندی: اخباردانشگاه!!، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 19 شهریور 1390 توسط امین رستم زاده

برای مشاهده دروس ترم5 میتونین به لینک زیر مراجعه کنین

برنامه کلاسی رو میتونین تو ادامه مطالب ببین

دروس ترم5

 



برنامه کلاسی
طبقه بندی: اخباردانشگاه!!، 
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 17 مرداد 1390 توسط دخترای خوابگاه
سلام...

هر هفته که شنبه میشه بابا روزنامه ی سلامتو با خودش میاره خونه. واقعا مطالب هاش عالی و به درد به خوره.

روزنامه اش هفته نامه است و 700 تومنه و می ارزه بگیریشو بخونیش..

خلاصه بگذریم.داشتم مطالبشو که می خوندم به یه جاش که رسیدم دلم پره خون شد.گفتم دل شما هم خون بشه خالی از عیب نیست!!

مزاح بود..

دستفروشی درآرزوی پزشک شدن

اسد12 سال بیشتر ندارد.کوله پشتی سیاه رنگی روی دوشش انداخته است.کار او واکس زدن کفش های مردم است.اسد می گوید:ماقبلا جای بهتری زندگی می کردیم,پدرم واکسی بود تا اینکه مریض شد و مرد و حالا من مرد خانه هستم و دیگه هم مدرسه نمی رم.

سلامت:اسد روزی چقدر درآمد داری؟

اگر مشتری خوب به تورم بخوره,روزی 4تا5 هزار تومان کاسبم و بعد در حالیکه اشک در چشم هایش حلقه زده است می گوید:فقط ماهی 20 هزار تومان کرایه خونه می دیم,خونه مون گمرکه.

سلامت:فقط واکس می زنی؟

دست های کوچک و سیاهش را نشانم می دهد و می گوید:نه روزهای تعطیل گردو می فروشم آخه 5 سر آدمیم,خرجمون زیاده..

سلامت:اسد چه آرزویی داری؟

دوست دارم آن قدر پول داشته باشم که کار نکنم.درس بخونم و نذارم بابای بچه ها بمیره و بچه ها واکسی بشن!!



پی نوشت:صورتم غرق اشکه!!نمی دونم وقتی بی تفاوت از کنار اینا رد می شی،تو دلت چی فکر میکنی؟شاید میگی اون قدر مشتری دارن که نیازی نیست من چیزی بدم؟
یا تند رد میشی تا صدای وجدانتو نشنوی و پولت خرج نشه!!
ولی اگه یه لحظه فکر کنی اگه تو جای اونا بودی اون وقت چی!!

دل نوشت:هی می آم آپ می کنمو مطلب می ذارم تا وبلاگمون سوت و کور نشه،دستتون درد نکنه با این همه نظراتی که می ذارین منو واقعا امیدوار می کنین که به راهم ادامه بدم.

تهدید نوشت: تا وقتی که تعداد نظرات به 7 تا نرسه من مطلب نمی ذارم اون وقت مجبورین مطلب تکراری بخونین..خود دانید. یه نظر زیاد وقتتونو نمی گیره!!اما منو زیاد دلگرم میکنه که ادامه بدم...


طبقه بندی: آجیل چهارشنبه سوری!، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 16 مرداد 1390 توسط دخترای خوابگاه

به میهمانی ات می آیم ..

هرچند دست خالی تو نادیده بگیر ،

من مثل میهمان های دیگرم ، تو مثل میزبان های دیگر نباش ...

 

خدای من !

باور کنم هزار هزار گناهانم را می بخشی ؟!

باور کنم که دستانم خالی نمی ماند ؟!

باور کنم خواب هایم عبادت است و نفس هایم حکم تسبیح گویی تو را دارد ؟!

 

 

خدای من !

مهربانیت ، دامن آرزوهایم را گسترده ...

باور نمی کنم اتفاقی من را به میهمانی ات راه داده باشی .

 

 

چه کسی به اسرار انسان آگاه تر است جز تو !

پس هیچ نمی گویم ... خودت می دانی و آرزوهایم ...

پی نوشت:

می دونم شاید رمضان دیگه ای نباشه وتو این ماه پر نورت دلمون رو مثل این ماه پر نور کن..

پس دلمونو وصل کردیم به تو می دونیم هیچ وقت دست خالی برنمی گردیم...

ای بهترین بهترین ها..




طبقه بندی: آجیل چهارشنبه سوری!، 
نوشته شده در تاریخ جمعه 14 مرداد 1390 توسط دخترای خوابگاه
آن گاه که غرور کسی را له می کنی

آن گاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی

آن گاه که خدا را می بینی و بنده خدا را نادیده می گیری

می خواهم بدانم !!!؟

دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی تا

برای خوشبختی خودت دعا کنی ؟

                                                           دکتر علی شریعتی

انسان نقطه ای است بین دو بی نهایت

بی نهایت لجن و بی نهایت فرشته

                                                            دکتر علی شریعتی

 زنی که زیبایی اندیشه پیدا کرده باشد،زیبایی بدنش را نشان نمی دهد.

 

 

چقدر این قفس برایم تنگ است .من تاب تنگنا ندارم .

                                                         دکتر علی شریعتی

و در آخر

روی هر پله که بایستی ،خدا یه پله از تو بالاتره

نه به خاطر این که خداست ....

بلکه به خاطر این که دستتو بگیره .




طبقه بندی: هنر nام، 
نوشته شده در تاریخ سه شنبه 4 مرداد 1390 توسط بابک سیف دواتی

سکانس اول:
پدر و مادری که منتظر دخترشان هستند٬ نگرانند که دیر کرده پس حتماْ یا زیر وانت رفته٬ و با آسفالت یکی از خیابان های شهر یکی برای همه و همه برای یکی شده و تنها چیزی که از او باقی مانده ساعت اسپریتش به همراه کفش های پاشنه بلند دولچه اند گابانا است یا توسط یکی از خفاش های شب دزدیده شده٬ مورد تجاوز قرار گرفته که در این صورت تنها چیزی که از او باقی می ماند یاد و نام و خاطره اش در صفحه ی حوادث روزنامه هاست،اما ناگهان صدای پاشنه ی کفش دخترک روی کف چوبی خانه پلک های چشمان در حال انتظار را از هم جدا کرد و بعد کلی کشمکش و پرتاب الفاظ گوناگون به هم پیرامون فاجعه تاخیر، دختره به مادرش میگه من دیگه بزرگ شدم ساعت 9 شب خونه بودن معیار چندان مناسبی برای سنجش نجابت من نیست، مادرش بعد از اندکی جمله سازی پیرامون فاجعه تنزل مقام فرزند نجیبش به ولگردی خیابونی به خاطر دقایق تاخیر، میگه ببند دهنت رو!
و در نهایت پاسخ دختر: میخوام متوجه بشین که در قرن ۲۱ از من چه چیزهایی میخواین:هوا تاریک نشده خونه برگشتن،لباسی مطابق میل خودم نپوشیدن،دوست پسر نگرفتن،با موبایل حرف نزدن،چت نکردن و از اینترنت فقط استفاده علمی بردن،مهمونی نرفتن،انقدر آهنگ گوش نکردن! و خیلی چیزای دیگه که حوصله خودتون هم ممکنه از گفتنش سر بره...
(سعی نکن در این قسمت در جستجوی طرفی باشی که حق به جانب او گرفته شده باشه نه دختر و نه والدین،
قضاوت با خودته ، بر اساس هنجارهای خانواده و جامعه ای که درش بزرگ شدی)

سکانس دوم:
همون طور که بدنش به دنبال دستش که در دست خانم حراست ملقب به فاطی کماندوی دانشگاه روی زمین کشیده میشه ، توضیح میده که لاک روی ناخن دلیل موجهی برای بردن اون به حراست و تشکیل کمیته انضباطی نیست، زن با صورت مردانه اش که لایه ای از کرم مرطوب کننده تلالو خاصی بهش داده لبخند میزنه و  به خفه شدن دعوتش میکنه!!

سکانس سوم:
باز دیشب درست Shut down نشده بود و به همین خاطر صبح به سختی پنجره چشم هایش را باز کرد٬ صورتش را شست و در حالی که هنوز هم با زحمت فراوان پلک هایش از هم فاصله میگرفت،خروج از خانه را به دیگر کارهایی که روزانه برای انجام آنها زمانی در نظر میگرفت ترجیح داد...
در راه داشت برای دوستش با نهایت اشتیاقی که داشت توضیح میداد که طرفم چند متره اما تنها مشکل سر راهم اینه که واحد اندازه گیری مادر و پدرم برای داماد آیندشون کیلومتره! گفتی همه چیز درست میشه اما اوضاع به صورت میلی متری درست که نشد هیچ به صورت سانتی متری خراب تر هم شد!

برداشت:
جریانی که در این سه قسمت بیان شد تنها قسمت کوچکی از تفاوت در ارزش،هنجار و ملاک هایی است که میان نسل امروز و دیروز جامعه ی ما مشاهده میشه و تقابل تو با این دوراهی سد بزرگی را پیش رویت با عنوان
" کدام درست است؟" رو ایجاد میکنه، تجربه ی بعضی حوادث و موقعیت ها هزینه ی سنگینی را به آدم تحمیل میکنه پس سعی کن پاسخ این سوال رو پیش از اینکه در این دوراهی انتخاب قرار بگیری برای خودت مشخص کرده باشی.

سه  توضیح :
یک اینکه میتونی هویت مونث کاراکتر اسفاده شده تو سکانس اول،دوم و سوم با یک جنس مذکر جا به جا کنی، چون که تغییری در صورت مسئله ایجاد نمیشود.
دوم اینکه سکانس دوم که ایده ی این پست بود که مثل پست قبل باز از مجله ی چلچراغ نقل شد.
و سوم اینکه میدونم به دلیل تفاوت موضوع نمیتوان این سه قسمت رو با عنوان "سکانس"هایی از یک فیلمنامه بیان کرد اما ترجیح دادم از این عنوان استفاده کنم، چون که هدف هرسه قسمت بیان یک مسئله ی واحد بود
پیش دستی کردم تا خرده نگیرید.
........................................................................

پیوست : تو شماره اخیر چلچراغ مطلب طنزی(که واقعیت داره) در مورد زندگی خوابگاهی از زبان یک دختر چاپ شده بود و یه تصویر ضمیمه ی نوشته شده بود ترجیح دادم که تو هم ببینی!کلیک کن...

........................................................................


این اواخر بد جور هوای اون روزایی که هدفون در گوش روی یکی از صندلی ها ی کلاس نشسته ام و آهنگ هایی که تو پلی لیست گوشیه باتری نگه ندارم سلکت کرده بودم را گوش می دادم و انتظاری که بی صبرانه برای پایان نطق یک ساعت و نیمه ی استاد میکشیدم به سرم زده بود، گویی دیگر در ذهنم دیکته شده بود که حضور در کلاس تنها برای اتصال ابزار آلات موسیقی در گوشمان و نگاشتن تیک حضور در کلاس در پوشه هایی بود آقای تقی زاده به صورت مودبانه در میانه سخنرانی استاد برای ایشان می آورد ، در این میان آن چیزی که باعث میشد لذتی از حضور در جمع 72 نفره بهت دست بده تنها و تنها یک چیز بود،خنده...
فکر میکنم تنها چیزی که نیش این جمع تا بناگوش بخاطرش باز نشده فقط و فقط ترک های روی دیوار باشد!
در جستجوی کوچکترین تپق در میان کلماتی که با ارتعاش تارهای صوتی کسی که در جااستادی مکانی برای خودش دست و پا کرده بود ، روزها رو سپری کردیم اما همیشه همه چیز ناگهان اتفاق می افتد. مثل کارتون‌ها که شخصیت از لب درّه می‌دود و ناگهان زیر پایش را نگاه می‌کند و می‌بیند چیزی زیر پایش نیست. و سقوط می‌کند ، زمان نیز ناگهان میگذرد ، ناگهان سال 89 تمام شد ، ناگهان این دو سال هم گذشت...
بعضی آدم ها به وجود آمده اند تا دستشان را روی شکمشان بگذارند٬ کف کفششان را روی زمین بکوبند٬ قهقهه بزنند و خوش باشند. حتی به قیمت تاس ریختن روی اعصاب دیگران شاید بهتر باشد برای اینکه بیشتر از این روی مغزت پیاده روی نکند برای ثانیه هایی هم که شده به صورتش بخندی حتی مصنویی!
حال در روزهایی که از گرمای طاقت فرسای تبریز و N2 قدر چیز دیگر به تازگی خلاص شده ایم مشاهده لبخند ملیح کتاب قطور علوم پایه زمانی که در حال تماشای فیلم سینمایی مورد علاقه ات هستی تمام اشتیاقی را که برای تماشای صفحه نمایشگر خرج کرده بودی با خاک یکسان میکند!!!و تو مجبوری حتی اگر خواندن این کتاب در روزهای نفسگیر تابستان به منزله ی فرو بردن کاردی در پوستت باشد،صدایت هم نباید دربیاید که هیچ بلکه مانند کسانی که روی اعصابت تاس میریزند به رویش بخندی حتی مصنویی!


 تو فقط و فقط سه سال و اندی دیگر باید هوشیار باشی!
 هوشیار باشی که غذای هفته بعدت رو قبل از ساعت12 روز پنجشمبه رزرو کردی یا نه!

تا بهمن ماه...



طبقه بندی: آجیل چهارشنبه سوری!، 
نوشته شده در تاریخ یکشنبه 2 مرداد 1390 توسط دخترای خوابگاه

حواسم نبود با صورت رفتم تو در. یارو میگه ندیدیش؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ من داركوبم می خوام با منقار یه سوراخ برا خودم باز كنم برم تو




رفتم دکتر میگم: دو روزه بدنم خیلی درد میکنه! بعد از 10 دقیقه معاینه میگه: میخوای واست دارو بنویسم؟!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوای واسم دعا بنویس تا خوب بشم!!!




حدود ۳ صبح بود رفتم سر یخچال پارچ آب رو برداشتم آب بخورم.
دوستم بلند شده میگه می‌خوای آب بخوری ؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ تو خواب یادم افتاد به گلا آب ندادم می‌خوام بهشون آب بدم



سوار تاکسیم میگم آقا نگه دارید. میگه پیاده میشی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم...!



با گل رفتم بیمارستان. نگهبان میگه گل برای مریضتون آوردین؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم خواستگاری تو با این سیبیلات...



رفتم صندلی بخرم واسه کامپیوتر. یارو گفت : راحت باشه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خار داشته باشه.



دارم تو حیاطمون موتورمو تعمیر میکنم به مامانم میگم دستمال بیخودی داری؟
میگه میخوای موتورتو تمیز کنی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام هل هله کنان برم تو کوچه کردی برقصم


یه طوطی گرفتم. فامیلمون اومده میگه طوطیه؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ یا کریمه یه کم با فتوشاپ تغییرش دادم



داشتم تلویزیون میدیدم.
بعد مادر بزرگم اومده کانال رو عوض کرده بهد به من میگه داشتی میدیدی؟؟؟!!!
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ داشتم گرمش میکردم تا شما بیای ببینی!!!



رفتم واسه استخدام. یارو میگه اومدی واسه استخدام؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ اومدم ببینم کی استخدام می شه ازش شیرینی بگیرم!



میگم بابا... تصمیمم رو گرفتم... می خوام زن بگیرم...
میگه میشناسیش؟ میگم آره.
میگه مجرده؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ منتظرم شوهرش رضایت نامشو امضا کنه بریم خواستگاری



دستمو بلند کردم از استاد سوال کنم.
میگه شما سوال داری؟

گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ خواستم خطوط کف دستمو بهت نشون بدم فالمو بگیری ...



رفتم پیژامه رو از کمد برداشتم پوشیدم. بابام میگه از تو کمد برداشتی؟
گفتم پـَـَـ نــه پـَـَــــ گذاشته بودم تو یخچال تابستونیه پیژامه تگری بپوشم خنک شم



زنگ زدم میگم مامان بیا منو گرفتن، میگه خاک تو سرم پلیس؟
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ مرکز نخبگان ایران!


به رفیقم میگم شارژر سوزنی داری؟ میگه می خوای موبایلتو شارژ کنی؟

پـَـَـ نــه پـَـَــــ می خوام دگمه لباسمو باش بدوزم!



به رفیقم میگم چه خوب می‌شه اگه جور شه واسه جامِ جهانی‌ بتونیم بریم برزیل، میگه بریم بازیها رو ببینیم؟!
میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ دیوید ویا داره خداحافظی می‌کنه، اسپانیا مهاجمِ خوب می‌خواد...!!!






ادامه رو نخونی ضرر کردی....
طبقه بندی: طنز و شوخی!!، 
نوشته شده در تاریخ چهارشنبه 20 بهمن 1389 توسط بابک سیف دواتی


حتما شما هم مثل سایر انسان های فرهیخته حداقل 1 دستگاه گوشی تلفن همراه دارید. وقتی زنگ هشدار آن را برای ساعتی تنظیم کرده و به خواب می روید، با صدایی که اگر زیباترین آهنگ زندگی تان هم باشد به مزخرف ترین آن بدل می شود، شما را به سمت خود می خواند. شما با 2 گزینه ی استاپ که حکم همان ضربه ی آخر یا تیر خلاص را داشته و اسنوز(Snooze) که حکم تسکین موقتی را دارد مواجه می شوید و بسته به شرایط، یکی را انتخاب می کنید!
بعضی از دوستان در زندگی ما هم همین گونه اند. یا در بیدار سازی ما ثابت قدم نیستند و یا زود صحنه را خالی می کنند. اما اسنوز(Snooze) یکی از مهربان ترین دوستانی است که تا کنون داشته ام! وقتی فشارش می دهم، بعد از گذشت چند دقیقه دوباره با صبری مثال زدنی مرا از خواب بیدار می کند و هر قدر هم که این کار را ادامه دهی نه خسته می شود، نه غر می زند و نه تو را به حال خود رها می کند. در حقیقت وظیفه ی ذاتی خود که همانا بیدار کردن انسان هاست را تا آخرین نفس انجام می دهد!
انگار عده ای از دوستان آفریده شده اند تا به دیگران حال پخش کنند. همیشه از تو تعریف می کنند. همیشه تو را خوب می بینند. همیشه به تو روحیه می دهند و تو را در اوج نگه می دارند. برعکس ماجرا هم وجود دارد. یعنی عده ی دیگری هم هستند که آفریده شده اند تا حال جمع کنند. همیشه عیوب تو را می بینند. همیشه بی روحیه ات می کنند و تو را در تنگنا و خفت نگه می دارند یا میخواهند نگهت دارند!

...............................................

بچه که بود هر انسان دوپای از گونه آدمی که صورتش برای پرورش ریش و سبیل مساعد تلقی میشد مرد به حساب می آمد، در این دسته  بندی کودکانه زن درشت و سبزه روی رجب آقا خوارو بار فروش محل با صورتی مردانه، جایگاهی گنگ و نا معلوم داشت. در آن روزها مدام زیر لب از خود می پرسید " مرد است یا زن؟"

بزرگتر که شد در درس زیست شناسی با قابلیت جدیدی آشنا شد که تفاوت های مرد و زن را برایش بیش از پیش به تصویر می کشید، درست در همان روزها بود که زن رجب آقا در دسته های ذهن او جایگاه خود را پیدا کرد، اما حرکت او به صورت دوان دوان به سمت دسته زنها، مصادف شد با بیرون آمدن مرموز مردی از دسته نرها، که دوست پدرش بود و نامرد می خواندندش، آن روز سوالی که مدام زیر لبهایش غلت میزد این بود "آیا مرد است؟"

 بعدها فهمید مرد بودن از چیزی که در درس زیست شناسی خوانده پیچیده تر است و چون لیوانیست که آموخته هایش در درس ژنتیک و زیست شناسی تنها بخش کوچکی از آن را پر میکرد، در آن روزها نه تنها دوست پدرش جایگاه خود را در دسته بندی های ذهنی اش نیافت بلکه موجودات دو پای دیگری از نرها و ماده ها به او پیوستند و حادثه تلخی که به وقوع پیوست فهمیدن این حقیقت بود که تعداد مردهای زندگیش به انگشتان یک دست هم نمی رسید و باز هم سوالی بود که مدام زیر لبهایش زمزمه میشد "آیا  مردی هست؟"
بعضی مواقع نمیشود برای بعضی کلمات یا جملات معنی مناسبی رو تو ذهنت(ذهنم) بسازی (بسازم) شاید   مردانگی*  یا دوستی  که در این نوشته در مورد آنها صحبت شد مصداق مناسبی باشد،
و بهتر است همیشه به یاد داشته باشیم که...

کوتاهی و بلندی طناب های تاب رابطه هایمان به اندازه ای باشد که بتوان با اطمینان بر روی آن سوار شد

*مردانگی تنها مختص جنس مذکر نیست.

توضیح : بخش عمده از مجله ی چلچراغ (شماره 220 ) و وبلاگ نویسنده مطلب برای مجله با تغییر نقل شد


بیشتر از یک پی نوشت اما به این عنوان!

گاهی یك تلنگر كوتاه ، یك بهانه ی كوچك ، یك شباهت نه چندان زیاد كه شاید فقط به چشم تو می آید ، خواندن تصادفی ِ دوباره ی یك شعر كه روزگاری از زبان دیگری شنیده بودی ، دیدن خوابی غریب كه حتی اگر زیر و رو هم شود تعبیرش به همون طوری نخواهد بود که تو فکر میکنی ، شنیدن ترانه ای آشنا ، سوال و جوابی تكراری ، شنیدن لالایی ، دیدن عكس های قدیمی همه و همه برای به یاد آوردن خاطراتی كه بُقچه پیچشان كردی و در گوشه ای از دلت جا داده ای كافی است
دست خالی که نمی شود به پیشواز خاطره ها رفت ، بعد از مدت ها بی صدا و بی بهانه قد علم كرده اند ... عرض اندام كرده اند ... خودشان را نشانت داده اند تا بدانی هنوز آن گوشه های دلت نتوانستی نامها و لحظه های غریب را فراموش كنی ! نه ... دست خالی كه نمی شود به پیشواز آن همه خاطره رفت ، وقتی چشمهایت لبریز از اشك شد به پیشواز خاطره هایت برو ... خاطرات این ترم به دو ترم پیش اضافه شد تا تمام تصورات ما از دانشگاه در قالب خاطرات این سه ترم خودشان را در گوشه ای از ذهنمان ثابت کنند ، این روزها ورودی ما مثه ساعت کوک شده ای که تیک تاک میکنه روزای آرومی رو میگذرونه ، دیگر نه از شور و اشتیاق روزهای اول دانشگاه خبریست و نه از التهاب روزهای آخرِ فارغ التحصیلی، بی آنکه متوجه گذر زمان باشیم به نیمه راه نزدیک میشویم!این ترم هم مثل دو ترم پیش تمام شد و روز شماری برای پایان ترم جدید شروع...

در تمام طول این ترم اولین بار که فهمیدم یکی از اساتید درس عملی من با شلغم تفاوت زیادی ندارد روزی بود که آب لبو را به جای خون روی لام ریخته و زیر میکروسکوپ نشانش دادم و او با جدیت تمام، نه تنها تک تک میکرو ارگانیسم هایی که موجود بود را نشانم داد بلکه سر آخر فهمیدم لبو گرم منفیست!

در تمام طول این ترم(سه ترم) اولین بار که احساس خوشایندی از حضور در کنار استادی به عنوان دانشجو  بهم دست داد روزی بود که دکتر اخی سر امتحان میکروب شناسی با نهایت احترام و صمیمیتی که تو صدا و لفظ دل انگیزش بود به همه ی بچه ها مثل یک دوست سلام کرد این احساس تنها به سر جلسه ختم نمیشد بلکه رفتار و منش به مراتب بهتر و صمیمی تر در طول ترم هم از دکتر اخی شاهد بودیم،استادی که بسیاری از "ترین ها"ی خوش لایقش بود،جای تقدیر داشت.

و در تمام طول این ترم اولین بارهای مشابه بسیاری برای هر یک از ما پیش آمد ، اولین بارهایی که هر کدام به نوبه ی خود میتونه صفحه ی جدیدی تو زندگی ما ورق بزنه و خاطرات تلخ وشیرینی رو تو ذهنمون ثبت کنه
روزها میگذره و صفحه ها ورق میخورن و اولین ها خودشون رو نشون میدن...

بعضی خاطره ها به طرز عجیبی در ذهن انسان ثبت میشن

و در آخر در مورد رشته مان ، قداست و ارزشی که برامون داره میخوام بگم که یادمان باشد، حق فنی باشد یا نباشد، 140 واحدی باشیم یا 180 واحدی و هر اتفاق یا شرایطی که ممکن است در آینده پیش بیاد ، دانشجوی داروسازی هستیم و به تک تک ثانیه هایی که این عنوان رو یدک میکشیم افتخار میکنیم.
و کد رشته ی 1562 با تمام علاقه ای که داشتیم وارد برگه ی انتخاب رشته کردیم حتی اگر اول هم علاقه به رشته ای دیگر داشتیم مطمئنا بعد از حضور در این جمع در جهت گیری های ذهنیمان "داروسازی" جایگاهی به مراتب بالاتر از دندانپزشکی یا پزشکی یا... پیدا کرد.

زندگی عجب سراشیبی ِ تندی ست !چه تند و شتاب زده از زیر پاهایم می گذرد بدون آنكه خبرم كند...
یک ترم دیگر گذشت.

بسیار طولانی شد ، تا ترم بعد...



طبقه بندی: آجیل چهارشنبه سوری!، 
نوشته شده در تاریخ شنبه 18 دی 1389 توسط فرهاد- رنجدوست
جامعه > آموزش  - موافقان تفکیک آموزش پزشکی از وزارت بهداشت می گویند این کار باعث افزایش سطح اموزش می شود چون وزارت بهداشت منابع و وقت ندارد هم سلامت مردم را تضمین کند و هم آموزش بدهد. مخالفان می گویند آموزش پزشکی تخصصی است و هیچ کس به جز وزارت بهداشت نمی تواند اینکار را انجام دهد

امید سلیمی بنی: با خبر احتمال ادغام دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی در دانشگاه علوم پزشکی تهران، بار دیگر گفته می شود آموزش پزشکی احتمال دارد از وزارت بهداشت درمان جدا شود. این خبر با اظهار نظرهای مختلف مقامات وزارت آموزش و پرورش و بهداشت و مخالفتها و موافقتهای درباره  بحث تفکیک آموزش پزشکی از وزارت بهداشت و واگذاری آن به وزارت علوم، همراه بوده است. موافقها و مخالفتهایی که سالهاست در ایران ادامه دارد.

منتقدان وضعیت فعلی می گویند در حال حاضر نیمی از توان آموزشی کشور به وزارت بهداشت و درمان اختصاص یافته و به همین خاطر در رتبه بندی علمی دانشگاه های جهان، کمتر محاسبه می شود. با این حال موافقان وضع موجود می گویند وزارت بهداشت بهتر از وزارت علوم می تواند کار آموزش پزشکی دانشجویان این رشته و سایر رشته های مرتبط با انجام دهد، زیرا آموزش پزشکی، بالینی است و باید در بیمارستانهای آموزشی انجام گیرد.

با این حال، اظهاراتی که با احتمال ادغام دانشگاه علوم پزشکی شهید بهشتی در دانشگاه دیگر علوم پزشکی پایتخت به گوش می رسد، این احتمال را بیش از گذشته، تقویت می کند.

در جدول زیر برخی از اظهارات افراد و چهره ها را درباره تفکیک آموزش پزشکی از وزارت بهداشت می خوانید:



ادامه مطلب
طبقه بندی: اخباردانشگاه!!، 
بدون شرح

سلام هم کلاسی عزیز
اینجا خونه منه,خونه تو
خونه همه مون
با آجری از جنس دلمون
می سازیمش,
تا یادگاری باشه از تک تک
لحظات تلخ یا شیرین
با هم بودنمون
پس
عاشقانه نگاهش کن
.
.
.
wWw.Daru88.Tk
موضوعات
آخرین نوشته ها
آرشیو مطالب
اینا هم وبلاگ دارن
دوستامون
اینم آمارمون
داروسازان امروز : نفر
داروسازان دیروز : نفر
كل داروسازامون : نفر
داروسازان این ماه : نفر
داروسازان ماه قبل : نفر
تعداد کاتبین : نفر
كل نوشته هامون : تا
آخرین بیکار :
آخرین نوشتمون :

قالب وبلاگ